نازنین و نیایش

نازنین و نیایش
پرنسس های مهربون



[موضوع : ]
[ سه شنبه 1 بهمن 1392 ] [ 14:07 ] [ مامان زهره ]

سلام

روز شنبه 31 تیرماه تولد 6 سالگی نیایش بود امسال قرار نبود براش تولد بگیرم به خاطر اسباب کشی و مشکلاتی که وجود داشت اما وقتی از سرکار برگشتم اونقدر گریه کرد که چرا برام تولد نمی گیری که دلم سوخت و غصه ام شد به خاطر اینکه به فکر تولد نبودم . برای همین  تصمصم گرفتم که فردا که تولد حضرت معصومه هست همه رو دعوت کنم پارک و یه تولد کوچیک بگیرم که دل بچه ام نشکنه . اونقدر عجله داره که هر روز می شماره که چند تا دیگه باید بخوابم که تولدم رو بگیری . حالا فردا رو باید تدارک ببینم . ایشالا عکسش رو می ذارم .

برا نازنین هم قراره به مناسبت روز دختر یه مانتو بگیرم . تا فردا

ماه قبل خونه مون رو عوض کردیم اما مامان بیچاره موقع شستن خونه جدید لیز خورد و پاش آسیب دید . الان هنوز ما خونه مامان هستیم چون هنوز خیلی نمی تونه  حرکت کنه . البته به خاطر بچه ها این جور خیلی بهتره دیگه تنها نیستن ولی بعد که باید بریم خونه خودمون نمی دونم چی می شه

نیایش هم کلاس اول ثبت نامش کردم مدرسه رازی .



[موضوع : ]
[ دوشنبه 2 مرداد 1396 ] [ 14:08 ] [ مامان زهره ]

سلام

دیگه داریم به آخر سال تحصیلی می رسیم نازنین که همچنان موفق نشدم وادارش کنم خیلی درس بخونه . ولی این اواخر بهش بیشتر سخت گرفتم . نیایش هم که می ره مدرسه و قراره 27 اردیبهشت براشون جشن بگیرن و دیگه تمام . منم که امتحاناتم نزدیکه و هنوز درس نخوندم .گریه



[موضوع : ]
[ دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ] [ 12:25 ] [ مامان زهره ]

سلام

امسال هم با همه خوبی ها و بدیهاش بازهم گذشت .  امسال سال سختی برامون بود باز هم آرزو می کنم که سال دیگه سال بهتر و قشنگتری هم برای ما و همه باشه بازهم خدا رو شکر .

براتون لباس عید خریدم ولی هنوز یه چیزایی باقی مونده .

امیدوارم تنتون سالم باشه و همیشه خنده روی لبهاتون . دوستتتتتتون دارم .niniweblog.com

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 24 اسفند 1395 ] [ 14:57 ] [ مامان زهره ]

سلام

مدتی بود که نسیم دختر عمه نجمه یه خواستگار داشت که معلوم نبود سر می گیره یانه . ولی روز جمعه عمه نجمه خبر داد که عروسی به راهه و دعوت کرد برای مهریه بریم که البته چون من همون روز کمرم گرفته بود و نمی تونستم تکون بخورم نرفتم . فقط نازنین و نیایش همراه باباشون لحظه آخر که همه چی تموم شده بود رسیدن .

پنجشنبه هم قراره عقد کنن . ایشالا خوشبخت بشن . بدجوری نازنین به فکر عروسی و تدارک عروسی افتاده و داره یه رقص رو با سارا دختر عموش تمرین می کنن که باهم بترکونن .

نیایش هم که بیشتر خونه مامان بزرگ هست و کمتر می تونم ببینمش . اما خوشحاله و با رسا پسر مستاجر مامان بزرگ بازی می کنه .خیلی به انجام تکالیف علاقه ای نشون نمی ده برعکس اوایل سال . نقاشیش خوبه و نسبت به سنش فکر می کنم که خوب نقاشی می کشه . شبها که می گیم خونه مامان بزرگ بمونه تا صبح بتونه بره مدرسه خیلی براش سخته و دوست اره مه منم پیشش باشم اما شرایط کاری و سرویس من جوریه که نمی شه . البته وقتی باباش صبحها هست می مونه و بعدش دایی رضا میاد دنبالش و می بردش مدرسه ولی دایی رضا هم به خاطر این که باید از اول اسفند بره سربازی نمی دونم وضعیت چه جوری می شه . ایشالا که همه چی درست می شه

ما همچنان در بحران مالی که برامون پیش اومده موندیم و هیچ جوری نمی تونیم پولمون رو پس بگیریم . خیلییییی شرایط سختیه خدا کنه زودتر درست بشه .



[موضوع : ]
[ سه شنبه 12 بهمن 1395 ] [ 10:22 ] [ مامان زهره ]

سلام عزیزان من

 می دونم که مدت خیلی زیادی از به روز کردن وبلاگتون گذشته . به خاطر مشغله خیلی زیادم بوده . سعی می کنم کم کم دوباره شروع کنم .

نازنین مامان کلاس پنجمه و همچنان من امیدوارم به اینکه یه تکونی به خودش بده و درس خون تر بشه .

نیایش هم که پیش دبستانی . با ذوق و شوق می ره و خوب هم چیز یاد گرفته . خیلی شعر و سوره قرآن رو بلده نقاشیش خیلی خوبه . به این فکرم که بفرستمش کلاس نقاشی . البته یه مدت دیگه که مشکلاتم کمتر بشه .

 الان وقت انتحانات خودم هم هست و هنوز هیچی نخوندم . سعی می کنم بعد از امتحانات حتما یه سرو سامونی به وبلاگتون بم

فعلا دیگه بسه .

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 15 دی 1395 ] [ 12:25 ] [ مامان زهره ]

سلام گلدونه ها

 این مدت خیلی حال خوبی نداتم برای اینکه بیام مطلب بنویسم و از طرفی سرم هم خیلی شلوغ بود . هم از لحاظ کاری و هم اینکه این مدت حسابی بیماریها حمله کرده بودند ولی خدا رو شکر الان خیلی بهترم . برای حملات عصبیم دارو مصرف می کنم و تحت نظر پزشک هستم باید تا 6 ماه دارو بخورم . کمردرد و گردن درد هم که همچنان ادامه داره .

بگذریم نمی خوام این پستم حالت غم داشته باشه چون جدا از گرفتاریها روزهای خوبی هم پشت سر گذاشتم . اول اینکه 31 تیرماه تولد نیایش عزیم بود و این اولین باره که از وقتی وبلاگش رو ساختم روز تولدش مطلب نذاشتم . اما حالا می خوام بنویسم . روز 5 شنبه 31 تیرماه برات یه تولد گرفتم و خیلی هم بهت خوش گذشت . خیلی مهموناموم زیاد نبودن ولی همین قدر هم حسابی کیف کردی عزیزم . عمو سعید برات یه تبلت خرید و کلی ذوق کردی چون من نمی خواستم برات بگیرم و می گفتم زوده که همش بخوای با تبلت و موبایل کار کنی ولی اونقدر به همه می گفتی من تبلت می خوام که زن عمو برات خرید . آنچنان هم با مهارت باهاش کار می کنی که من اصلا سر در نمی یارم و ازت بعضی از چیزهای کارکردن با موبایل رو می پرسم .

بقیه هم زحمت کشیده بودن و برات لباس کادو آورده بودن اما به هیچ کدوم توجهی نشون ندادی چون تبلت برات بیشتر ارزش داشت . البته از همه تشکر کردی .

تابستون امسال نازنین رو به کلاس ورزش زومبا فرستادم که باشگاه کنار خونه مون هست و تو هم همراهش می ری . خیلی خوب حرکات رقص رو یاد گرفتی .

روز 16 مرداد من و نیایش و نازنین با همکاران رفتیم یه سفر 4 روزه به اردبیل و سرعین واقعا خوش گذشت و برای این حال ما خیلی خوب بود . بچه ها کلی کیف کردن و خوش گذروندن . همکاران هم حسابی هوای منو داشتن و نذاشتن کمردرد اذیتم کنه .اگه خدا بخواد قصد دارم چند روز دیگه بریم مشهد .



[موضوع : ]
[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 14:13 ] [ مامان زهره ]

سلام

به سرعت برق یک ماه و 6 روز از سال جدید رو پشت سر گذاشتیم . همچنان مشکلات ما ادامه داره و روزهای سختی رو از لحاظ کاری و مالی پشت سر می گذاریم . اونقدر این چند وقته به من فشار وارد شده که چند شب پیش دچار یه حمله پانیک شدم . وای که چه لحضات سختی بود. روز اول اردیبهشت نیمه شب از خواب پریدم و احساس خیلی بدی داشتم . بدنم می لرزید و نفسم بند اومده بود . قلبم به شدت تند می زد . احساس می کردم لحظات آخر عمرم هستم . حدود 20 دقیقه این حالت طول کشید و کم کم بهتر شدم . وقتی رفتم دکتر گفت که حملات عصبی پانیک هست و ممکنه که دوباره تکرار بشه . از این که دوباره اون حالت بشم به شدت می ترسم . چند روزیه که حالم خیلی بده و مدام احساس می کنم که بدنم می لرزه . مخصوصا وقتی خسته بشم این حالت بدتره . بچه ها هم که هنوز خیلی نمی تونن درک کنند که من در چه شرایطی هستم . سعی می کنم که بیشتر با آنها مدارا کنم و خیلی نشون ندم که حالم بده اما به هرحال رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون و اکثر وقتها متوجه می شن . حمید هم که اصلا این چیزها رو درک نمی کنه و اصلا شرایط من رو نمی فهمه و همراهی نمی کنه . تازه باید خودم رو خیلی هم خوب نشون بدم که نفهمه حالم بده وگرنه بیشتر با حرفهاش اذیتم می کنه . تازگی ها خیلی گوشه گیر شدم . اصلا حوصله هیچکس و هیچ جا رو ندارم . همیشه فرصت کم میارم و این بیشتر استرسم رو زیاد می کنه . تنها جایی که سعی می کنم برم و برای مدتی به خودم فکر کنم استخره که هفته ای یکی دوبار می رم و آرامش می گیرم .

چند روز پیش نیایش جشن آیت الکرسی داشتن و نامه داده بودن که مامانها هم برن . اما من اون نامه رو ندیده بودم و نتونستم برم . نیایش خیلی ناراحت شده بود که بقیه مامانها اومده بودن و من نرفتم . من خودم هم خیلی ناراحت شدم و غصه خوردم . همیشه نیایش می گه چرا بچه های دیگه مامانهاشون میان دنبالشون و من مامان بزرگ میاد دنبالم . بهش قول دادم یه روز خودم برم دنبالش . یه روز رو باید مرخصی بگیرم و هم ببرمش مدرسه و هم بیارمش که این حسرت به دلش نمونه .

نازنین هم همچنان از ریاضی می ناله و اصلا نمی تونه این درس رو بفهمه . من هم خیلی حوصله سرو کله زدن با او رو ندارم و بعضی وقتها باباش باهاش کار می کنه اما خیلی خوب نمی تونه مطالب رو بهش بفهمونه . دیگه نمی دونم چکار کنم .

خدا کنه هیچ کس توی زندگیش گره کور نیفته و هر کی هم داره خدا کمکش کنه و مشکلش حل بشه . من هم مشکلم حل بشه .



[موضوع : ]
[ دوشنبه 6 ارديبهشت 1395 ] [ 11:01 ] [ مامان زهره ]

سلام گلی خانمها

امسال هم با همه خوبی و بدیش داره تموم می شه و یه سال دیگه با خوبی ها و بدیهاش از راه می رسه . به نظرم سرعت گذشت روزها بیشتر شده . سالی که گذشت خدا رو شکر تقریبا با سلامتی تموم شد . درسته که از لحاظ کاری و مالی سال سختی بود ولی خدا رو شکر نسبتا بد نبود . خدا کنه که این مشکل زودتر حل بشه . الهی آمین

برای همه بچه ها و پدر و مادراشون آرزوهای خوب همراه با سلامتی دارم .

دوستان لحظه تحویل سال دعا در حق همدیگه رو فراموش نکنیم . پیشاپیش عید همه مبارک .

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 26 اسفند 1394 ] [ 13:54 ] [ مامان زهره ]

سلام عزیزای من

این دفعه دومه که دارم مطلب می نویسم یه بار نوشتم و با یک کلیک اشتباه همش پاک شد .

این چند وقته اتفاق خاصی نبوه به غیر از همون روزمرگیهای همیشگی . نیایش خیلی پیش دبستانیش رو دوست داره و با علاقه می ره . خیلی خوب و با دقت تکالیفش رو انجام می ده . اوایل خیلی دقتی نداشت و سرسری انجام می داد اما حالا خیلی خوب شده . نقاشیش خیلی بهتر شده و هدفمند تر نقاشی می کنه .

خیلی با بچه ها بودن رو دوست داره و بیرون از محیط پیش دبستانی هم هر جایی یه بچه ای رو می بینه خیلی زود باهاش دوست می شه و می ره دستش رو می گیره و باهاش بازی می کنه . بعضی وقتها هم زیادی احساساتی می شه . حسابی عجوله و سریع کاراش رو انجام می ده به طوریکه بعضی وقتها تا بخوای عکس العمل نشون بدی اون کارش رو انجام داده و فرصت هیچ کاری رو بهت نمی ده . مثلا دیشب با بچه های خاله زهرا و مامان بزرگ بردمشون پارک ستاره . اونقدر سریع از پله برقی بالا و پایین میرفت که هر چی هم دنبالش می دویدم نمی تونستم بهش برسم و حسابی از پا دراومدم . من هم کمردرد دارم و نمی تونم سریع بدوم . با عجله وسیله ها رو سوار می شد و می ایستاد قبل از اینکه اون مامور بیاد و کمربندش رو باز کنه و بیاردش پایین خودش می پرید پایین . حسابی به اونا خوش گذشت و در عوض من حسابی حرص خوردم . بعد هم که می خواستیم بیام بیرون می رفت توی مغازه ها و با اصرار هر چی که می دید رو می خواست . البته چیزی براش نخریدم . این چند وقته دو بار رفتیم مغازه کفش فروشی که برای نازنین کفش بخریم اما هر دو بار اون یه کفش رو برداشت و پاش کرد و گفت من همین رو می خوام و من هم براش خریدم . اما نازنین هیچی نپسندید و دوباره باید ببرمش برای خرید کفش که فکر کنم دوباره باید یکی دیگه برای نیایش هم بخرمگریهالبته دیگه این کار رو نمی کنم .

چند روز پیش که برای ماموریت کاری به تهران رفته بودم یه لباس برای نازنین و نیایش خریدم که حسابی ذوق کرده بود و روزی چند بار می پوشه و دوباره درش میاره .فکر کنم تا عید از قیافه بیفته  و من دوباره باید براش لباس بخرم .

نازنین هم که خیلی بهتر شده توی درس خوندن و هفته ای سه جلسه هم می ره کلاس والیبال . البته هنوز توی درس ریاضی می لنگه .

فعلا چیز خاصی یادم نمی یاد .

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 1 اسفند 1394 ] [ 10:11 ] [ مامان زهره ]

سلام گلدونه ها

یه مدتی نیایش خانم دوباره سرما خورده بود و نرفت پیش دبستانی .اما الان خدا رو شکر خوب خوب شده و با ذوق و شوق می ره . چیزهای خوبی یاد گرفته سوره ها ی توحید ، قدر و ناس رو خیلی خوب یاد گرفته . حدود 5 تا شعر هم یاد گرفته . آیت الکرسی هم رو تا نصفه حفظ شده . حسابی به نقاشی کشیدن علاقه پیدا کرده هرچند احساس می کنم اصلا نقاشیش خوب نیست و بهتر از این باید نقاشی بکشه . خیلی از اینکه چیزی یادش بدیم استقبال نمی کنه و اگه یه چیزی رو غلط بخونه و بهش بگیم حسابی ناراحت می شه و با حالت قهر می گه دیگه نمی خونم .

حسابی پرجنب و جوشو شیطونه و اینو چند بار هم معلمش به مامانم که می ره دنبالش گفته . دو باری با صورت زخمی اومده خونه که معلمش می گه با دوستش دعواش شده و اون دوستش هم به صورتش چنگ زده البته اینو هم می گه که نیایش به هیچ وجه بچه ها رونمی زنه اما باهاشون بحث می کنه .

دیروز مداد دوستش خورده کنار چشمش که خیلی به خیر گذشته بود و من ناراحت شدم که اگه خدایی نکرده خورده بود توی چشمش کار دستم می داد . نیایش می گه زینب که کنارش می شینه حواسش نبوده و مدادش خورده به صورت من . امروز معلم نیایش هم زنگ زد و عذرخواهی کرد . البته من می دونم که کنترل 25 تا بچه توی یه کلاس کار آسونی نیست و این اتفاقات قابل کنترل نیست .

این چند وقته نازنین هم مشغول درس مدرسه است و با اینکه امسال تلاشش رو بیشتر کرده ولی از لحاظ نمره حسابی افت کرده . نمی دونم چه طوری دوباره برش گردونم به حالت سابق . خودش هم از این موضوع خیلی ناراحته ولی نمی دونم چرا خودش رو مع و جور نم یکنه . حسابی بی نظم شده و من دائم دارم باهاش بحث می کنم . یه وقتهایی خودم خسته می شم از بس که مدام دارم با حالت دعوا اشتباهاتش رو گوشزد می کنم و می دونم که نیاید اینطور بش ولی اگه چیزی بهش نگم کاملا بی خیال می شه . باباش هم حسابی ازش طرفداری می کنه و این موضوع منو یه طرف قرار داده و اون سه تا رو طرف دیگه و می دونم که این چقدر بده . هر چی هم به حمید می گم که تو این جوری نباش که اونا از من حرف شنوی داشته باشن . بی فایده است .

هفته گذشته زن دایی مادرم که مادر شوهر زهرا خواهرم هم بود فوت کردو چند روزی درگیر مراسم بودیم . پنجشنبه که داشتیم می رفتیم برای مراسم سوم سر خاک به خاطر بارونی که اومده بود و زمین خیس بود ترمز ماشین خوب عمل نکرد و خورد به پشت یه ماشین دیگه و ماشین خراب شد . نیایش هم که توی ماشین بود حسابی ترسید و گریه می کرد و می گفت ماشینمون شکست . دیشب که باباش اومد خونه پرید جلو و پرسید بابایی ماشین رو درست کردی . باباش هم گفت که ماشین رو فروخته . الان بدون ماشین شدیم و با این اتفاقاتی هم که این چند وقته افتاده و هر چی سرمایه داشتیم رو از دست دادیم فعلا نمی تونیم ماشین دیگه بخریم . البته ماشین من هست که اونم دست رضا هست ولی دیگه باید ازش پس بگیریم . یه وقتهایی اتفاقاتی توی زندگی آدمها می افته که کاملا غیرقابل پیش بینیه و باید خودمون رو برای این روزها آماده کنیم . که اگه این جور نباشه خیلی اذیت می شیم . فعلا شرایط زندگی برای ما خیلی سخت شده اما همش خدا رو شکر می کنم که بچه هام سالمند . می دونم که این روزها برای همیشه نمی مونن و دوباره روی خوش زندگی هم بمون رو می کنه . برای  برطرف شدن مشکلات همه آدمها و سلامتی برای همه دعا می کنم و امیدوارم که ما هم از این گرفتاری ها زودتر خلاص بشیم . دوستان خوبم برام دعا کنید .

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 6 دی 1394 ] [ 13:54 ] [ مامان زهره ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ دفتر خاطراتی است برای دو گل خوشبوی باغ زندگیم نازنین و نیایش که از همه دنیا بیشتر دوستشان دارم . امیدوارم بعدها با خواندن این مطالب کودکیشان به یادشان بماند واز احساسات قلبی من نسبت به خودشان آگاه باشند . نازنین در تاریخ 84/7/11 و نیایش در تاریخ 90/4/31 چشم به زیباییها گشودند .
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 10
بازدید دیروز : 10
بازدید هفته گذشته : 20
کل بازدید : 31035
امکانات وب